بدرود دنياي ظالم امروز تركت خواهم كرد و اي تمام مردم بدرود با شما ديگر چيزي نيست بتوانيد بگوييد تا تصميمم را عوض كنم.
بدرود
بدرود
بدرود
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم بهمن 1385ساعت 14:44  توسط وحید.م
هرچه که لمس می کنی . هرچه که می بینی . هرچه که می چشی . هر چه که احساس می کنی . هر چه که دوست داری . تمام آنچه که می بخشی . آنچه که معامله می کنی . آنچه که می خری . یا گدایی می کنی یا قرض می گیری یا می دزدی .
هر چه که می سازی . هرچه که خراب می کنی . هر کاری که می کنی . هر آنچه که می گویی .
هر چه که هست ونیست . هر چه که بوده است . هرچه که خواهد آمد . همه و همه زیر خورشید تابان با هم برابرند . اما خورشید را ماه در کسوف خود پنهان کرده است !
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم بهمن 1385ساعت 17:46  توسط وحید.م
|
چشمهایت را بر من بنمایان و مرا مجبور کن تا هر چه می گویی انجام دهم. مرا مجبور کن تا هزار بشمارم مرا مجبور کن تا تو را بخندانم تو را بگریانم مجبورم کن دو و دو را جمع بزنم . حرفهای نگفته ام را فرو بخورم . مجبورم کن اشکهایم را پنهان کنم و لبخند بزنم. مجبورم کن تا همیشه بگویم زندگی زیباست و دیگر فکر نکنم و به گفته ات مبنی بر اینکه "سرت را به کاری گرم کن" عمل کنم. مجبورم کن دیگر دو بعدی به دنیا نگاه نکنم و خودخواه نباشم.مجبورم کن دراز بکشم و بمیرم . . .
+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم بهمن 1385ساعت 19:6  توسط وحید.م
|
آن روز دكتر مثل هميشه لبخندي زد و گفت: "خوشحالم پيشرفت شگرفي در اوضاع رواني ات حاصل شده كه قابل توجه است!" به چشمهايش نگاهي انداختم و بعد پرسيدم :"دكتر مي خواهم سوالي بپرسم." دكتر لبخندش را نمايان تر كرد و به آرامي در حالي كه سرش را بي وقفه تكان مي داد جواب داد: "بپرس جانم...بپرس!" و من با ترديد پرسيدم : "چه اطميناني داريد در يك روز آفتابي.از آن روزهايي كه آسمان آبي ست وشما مشغول تماشاي برنامه مورد علاقه تان هستيد موشكي خانتان را به مخروبه تبديل نكند؟" لبخند دكتر محو شد. لحظه اي به چشمهايم خيره شد و با لحني حاكي از بي تفاوتي و اطمينان گفت: "مثل اينكه قرصهايتان به اندازه كافي قوي نيست ... قوي ترش را مي نويسم!" و بساطش را جمع كرد كه برود. هنگامي كه دستگيره در را در دست گرفت با صدايي بلند تر پرسيدم: "چه اطميناني داريد!؟" و دكتر با نگاهي نگران به من خيره شد دسته كيفش را فشرد و در را باز كرد و اتاق محقر و تاريك من را كه نور اكراه دارد از پنجره هاي زيادي به سقف نزديك آن به درون بتابد ترك كرد...
+ نوشته شده در شنبه سی ام دی 1385ساعت 11:55  توسط وحید.م
|
روزي هنگامي كه داشتم از روي پلي هوايي كه بر روي خيابان بزرگي بنا شده بود مي گذشتم ناگهان تصميم گرفتم خود را به پايين پرت كنم.و حتي نقطه اي هم براي اينكار انتخاب كردم.بي آنكه دليلي ببينم يا اينكه به چيزي بيانديشم.و در آن محيط مسقف بدنم عجيب لرزيد.از درون به خود پيچيدم.سلولهاي بدنم را حس مي كردم كه در جاي خود تكان مي خوردند.اين لرزش عميق تمام وجودم را فرا گرفت.چيزي كه در ذهنم ريشه دوانده بود سخت مرا لرزاند.و به آن نقطه نزديك شدم و بي آنكه نگاهي به پايين بياندازم از آن نقطه گذشتم و از پله هاي پل پايين آمدم.نپريدم اما علتش اين نبود كه شايد ترسيده باشم يا چيزي شبيه اين.بي هيچ دليلي نپريدم اما احساسي كه پس از آن در درونم رخنه كرد كشنده تر از له شدن زير ماشينهايي بود كه با سرعتي سرسام آور از زير پل مي گذشتند و ادم هايي با كراواتهاي رنگي در حالي كه سيگاري بر لب داشتند و به موزيك مورد علاقه شان گوش مي كردند آن ها را مي راندند.
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم آذر 1385ساعت 16:0  توسط وحید.م
|
وقتی که به گذشته می اندیشی مرا به یاد بیاور هنگامی که در وقت خداحافظی چیزی در گوشت زمزمه کردم.آن روز را خوب به یاد بیاور که آرام گفتم: "دوست من زندگی دیگر زیبا نیست."و بی آنکه دلیلی بیاورم چشمهایت را ترک کردم.و تو بی آنکه بیاندیشی چه گفتم دستهایت را به نشانه خداحافظی تکان دادی.
+ نوشته شده در جمعه هفدهم آذر 1385ساعت 17:55  توسط وحید.م
|
عشق دلیلی ندارد و هر آنچه که بی دلیل است پوچ است...مسخره تر از آن این است که ممکن است خود نیز به هنگام بیان این جمله عاشق باشم...
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم آبان 1385ساعت 16:47  توسط وحید.م
|
دیروز یکی خودش را کشت.همه فریاد زدند : "چگونه توانست خودش را بکشد." و من آرام در جواب گفتم :"زیستن از مردن بسیار سخت تر است دوستان من!"
+ نوشته شده در دوشنبه یکم آبان 1385ساعت 11:44  توسط وحید.م
|
در این هوای یخبندان خاطرات خوب همچون آبی گرم و خاطرات تلخ همچون آبی سرد می مانند.هر کدام را که بر صورت بزنی پس از مدتی سرمای سختی را حس می کنی که به درون روحت نفوذ می کند.
+ نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم مهر 1385ساعت 16:22  توسط وحید.م
|
دخترک چشمهایش را پشت دستان کوچکش پنهان کرد و شروع به شمردن کرد.یک .. دو .. سه..و صدای غرشی در آسمانی که دیگر آبی نبود طنین انداخت.و هواپیمایی از تردید و هراس پدیدار شد.چهار..پنج...غرش هراسناک می شد و باد درختها را تکان می داد.و موهای طلایی دخترک با دستان بی حیای باد نوازش می شد.گریزی نبود نوبتمان فرا رسیده بود.شش...هفت...دریچه های هواپیما باز شد وبمبها با زوزه های باد به رقص درآمدند.زمین هراسی از سوزش محتمل حاصل از گزش بمبها حس کرد و درختان استخوان های پوسیده مردگان را بار دادند و دخترک همچنان می شمرد.هشت ... نه ... و بمبها فرو افتادند و دیگر جایی برای صندوق های رای باقی نماند و در گوشه ای از این دنیای وهم آلود دستها به نشانه پیروزی بالا رفت و سلاخان در بیسیم های خود شنیدند:"هدف نابود شد" .نه... ده... و دخترک سر را بلند کرد و با لرزشی عمیق نجوا کرد : "کجایی دوست من؟ نمی توانم تو را ببینم!"
+ نوشته شده در شنبه هجدهم شهریور 1385ساعت 10:13  توسط وحید.م
|
چه تلخ است ماندن زیر آسمانی که دیگر آبی نیست. چه تلخ است اگر دیگر کسی منتظرم نباشد تا از این هزارتو بیرون بیایم.اینجا خواهم ماند ... خواهم ماند....چرا که بیرون از دیوار آسمان تیره تر است و منظره میلیونها چهار دیواری که هیچ در یا پنجره ای ندارد دلم را به هم می زند و وادارم می کند تا دیواری دیگر بسازم .دور از تو و دور از تمام آنهایی که دوستشان دارم یا آنهایی که دوستشان ندارم.و دور از خودم .
فکر می کنم چگونه بیرون آیم؟ نه دری نه پنجره ای .... باید دری توی دیوار بوده باشد وقتی که داخل شدم! محو شده است یا جایی آن دورهاست .آنجایی که هیچ کس منتظرم نیست آنجایی که دیگر آسمان آبی نیست...می مانم....می مانم
+ نوشته شده در شنبه یازدهم شهریور 1385ساعت 10:2  توسط وحید.م
|
دردناكي يك داستان هنگامي آغاز مي شود كه ديگر هدفي براي وجود شخصيت ها نباشد.انتهاي كتابها چنين است...
اگر چه معتقدم هدف موجود بودن انسان چيزي جز لذت نمي تواند باشد.مي توان از بودن محض لذت برد چه كسي منكر لذت دراز كشيدن زير نور آفتاب بي هيچ دغدغه اي است.بي آنكه منتظر بمبي باشي يا انتظار اتفاقي غير منتظره اي را بكشي و هنگامي كه خستگي تو را فرا مي گيرد به هنر بپردازي و آفرينش.در يك جمله خدا باشي!
هدف ما لذت بردن است اما از چه.... دوست من آن را ديگر بايد خود بيابي...
+ نوشته شده در چهارشنبه یکم شهریور 1385ساعت 12:37  توسط وحید.م
|
...در رخوتی آرام شبی که ابرها محو می شوند به آسمان نگریستم.چنین می نمود که آبستن هیچ اتفاقی نمی تواند باشد.و چه هراسناک خیالاتی که از حقیقت واقعی تر می نمود به آسمان آبی تفکرم هجوم آورد و مرا سرشار از وحشت کرد: "چه دردناک است اگر ستارگانی که بی غرض چشمک می زنند چراغ هواپیماهایی باشند که بر سر کودکان مشغول شن بازی با ماسه های احساس بمب می ریزند." دوست من چه دردناک است!
تقدیم به دوست تنهایم حامد که چه غم انگیز رفتنم را نگریست:
تا به حال در چشمهای دوستت آواز بدرود را دیده ای هنگامی که به در تکیه داده است و گذشتن تو را از باریکه راه ابدیت می نگرد؟چه غمناک تاریک می شود خورشید خفته در چشمهایش و آنگاه دیگر فروغی نمی ماند تا بازگشتن تو را بنگرد.و تو تاریک می شوی و آسمان ابری احساست سرشار می شود از خالی ابر. در این هنگام است که دیگر باز نمی گردی.....
+ نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم مرداد 1385ساعت 11:44  توسط وحید.م
|
نهایت حیرت این است که دریابی دیگر چیزی تو را به حیرت باز نمی دارد...
+ نوشته شده در سه شنبه نهم خرداد 1385ساعت 18:9  توسط وحید.م
|
اصلا دلم نمی خواست که تحت تاثیر سخنان کسی چیزی بنویسم اما چنین که بر می آید بهترین دوستم به مغاکی بزرگ افتاده است : "تجدد گرایی یا من کسی نیستم!"
دوستان عزیز هیچ می دانید یا جایی مطالعه کرده اید که سیاهچاله های فضایی چگونه از اجرام دیگر تمییز داده می شوند؟ بگذارید نخست توضیح دهم که یک سیاه چاله چیست...
سیاهچاله ها اجرام بسیار چگالی هستند که از متلاشی شدن ستاره های بزرگ تشکیل می شوند وبخاطر جرم بالایی که دارند هیچ ماده ای را از آنها گریز نیست بطوری که اگر شتاب گرانش در فضایی اطراف این سیاهچاله A باشد در یک متر پایین تر از آن شتاب گرانش به ۱۰A می رسد!! با این اوصاف طبق نظریه شگفت انگیز پروفسور انیشتن (نسبیت عام) حتی نور هم نمی تواند از نیروی گرانش این اجرام بگریزد.
فرایند دیدن: هنگامی که نور به سطح جسمی برخورد کند و از آن باز تابش شود و به چشم برسد جسم توسط چشم دیده می شود.
باز هم به سوال ابتدایی این متن برمی گردم و آن را اینگونه بیان می دارم: "پس" سیاهچاله ها چگونه دیده می شوند؟
سیاه چاله ها نمی توانند دیده شوند اما بخاطر حرکتشان در آسمان تشخیص داده می شوند. اما اگر وجود آنها را انکار کنیم در حقیقت وجود یک کهکشان را انکار و در نهایت وجود خویش را انکار نموده ایم!
دوستان من براستی چیزی که دیده نمی شود وجود ندارد؟ اگر قوه تخیلتان قوی است در ذهن خود بیاورید که اگر نور وجود نداشت آیا در آن موقع ما هم وجود نداشتیم؟
+ نوشته شده در سه شنبه نهم خرداد 1385ساعت 18:6  توسط وحید.م
|
گه گاه بی آنکه از فکر کردن هراسی داشته باشم تجسم می کنم که وجود ما عجیب تر از وجود چیزهای ماوراء الطبیعه است. ما بی آنکه بیاندیشیم چگونه بر زمین راه می رویم یا اینکه هنگامی که ساعت ۹ می شود و شوهرها و پدرها شتاب می کنند تا زباله ها را دم در بگذارند کیسه ها چرا بر زمین می مانند به زندگی ادامه می دهیم. براستی چرا عجیب می پنداریم که فرشته ای وجود داشته باشد ؟آیا براستی این شگفت است یا زندگی یک زنبور عسل ؟ بیایید به معنا بیندیشیم!
من در شگفتم که چگونه مردم از تنهایی و بی کسی روز رستاخیز در هراسند در حالی که این تنهایی اکنون نیز جریان دارد...
+ نوشته شده در شنبه ششم خرداد 1385ساعت 19:36  توسط وحید.م
|
تنها در گوشه ای می نشینم و می اندیشم که چگونه می توان تو را انکار کرد در حالی که وجود داری! برایم عجیب تر نیست اگر خود را انکار کنم بودن تو انکار ناپذیر است.
بگذار راحت تر بگویم . در خلوتگاه خاطراتم به یاد می آورم هنگامی را که از دوستم پرسیدم چه کسی تو را آفریده است؟ بی درنگ جواب داد "اتفاق!" گفتم اگر اتفاق اینقدر ریز نگر است که می تواند نیروی دافعه بین دو پروتون در هسته اتم را در سرعت تجزیه آنها توجیه کند یا آنقدر عظیم است که می تواند در سیاهچاله ای با نیروی گرانش فراوان و حجمی که به صفر میل میکند چگالی بی نهایت پدید آورد این اتفاق همان خداست! پس بیا و از لفاظی بگذریم و به معنا بیندیشیم!
+ نوشته شده در یکشنبه سی و یکم اردیبهشت 1385ساعت 18:22  توسط وحید.م
|
دیروز بی آنکه به تو بیاندیشم به دیوار ها نگاه می کردم... چه بلند بودند! با تو همه چیز ممکن است می شود دیوارها را پس زد و پیش رفت....اما آیا کسی آن بیرون هست؟
+ نوشته شده در سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1385ساعت 18:16  توسط وحید.م
|
می شود ایستاد و در این هزار تو گم شد.هزار تویی به نام طبیعت و علم که از تو سرچشمه می گیرند.آن روزها که هنوز تصمیم به اندیشیدن نگرفته بودم تو را نمی دیدم . آن روز که می پنداشتم نور بی تو می تابد و بی تو بر من فرود می آید و آنروزها که می پنداشتم که بی تو F=ma .تو بی دریغ روزان و شبان بر من می تابیدی.چه پوچ می اندیشیدم که سیاهچاله بی وجود تو می تواند مکان و زمان را به انحنا در بیاورد و چه پوچ درک می کردم که تو فقط در زمزمه های زیر لب یک پیرزن موجودی.
وقتی که یافتمت در خود گم شدم.می خواستم بی آنکه به داشتن بال بیاندیشم پرواز کنم.زمین معنی گرفت و درک کردم (و چه زیبا درک کردم) که آزادم.حتی در بندهایی که این زمینیان از تو بی خبر بر پاهایم زده اند و در یوغ اسیران آزادی و حقوق بشر می توانم به عظمت تو بیاندیشم و بی وقفه به این آسمان آبی عشق بورزم. و می توانم بی وقفه بگویم که دوستت دارم ای که در وجودت گم گشته ام. ای خدای مهربان من....
+ نوشته شده در سه شنبه پنجم اردیبهشت 1385ساعت 18:32  توسط وحید.م
|
خواب می بینی که تشنه ای و دست هایت را برای برداشتن لیوان آب دراز می کنی.همچنان که دستهایت نزدیکتر می شوند تو از خواب بر می خیزی و دستهایت را می بینی که در سیاهی شب راه باز می کنند...
+ نوشته شده در یکشنبه سوم اردیبهشت 1385ساعت 18:34  توسط وحید.م
|